my sweetheart jully .. pls forgive me

 

وقت هایی که خودم را نمی بخشم ...

وقت هایی که فکر می کنم کوتاهی کردم...

وقت هایی که پر پر می زنم.. اما زنده نمی شود....

وقت هایی که نفس نمی کشد....

وقت هایی که از این دست های لعنتی کاری بر نمی آید....

می خواهم بمیرمممممممم...

می خواهم زنده نباشم...

.

.

p.s 1 :

چند روز پیش کنار جاده ی خاکی پشت یک روستا ، نزدیک کوهپایه پیدایش کردم... کوچولو... گرسنه... گم شده... ضعیف.. مریض... بی پناه...

بهش غذا دادم... درمانش رو شروع کردم... حالش بهتر شد...

خیلی بهم عادت کرده بود... همش میخواست بغلش کنم..صدام می کرد...می خواست مامانش باشم...اما نمی تونستم ببرمش خونه چون بیماریش مسری بود...گذاشتمش تو گلخونه... یک باکس هم به عنوان خونه براش گذاشتم که جاش گرم تر باشه...

از اون وقت ، هر روز صبح می رفتم پیشش و بهش غذا میدادم...

تا اینکه یک روز صبح  تصادف کردم... یکی  بدجوری زد بهم.. بعدشم فرار کرد...!! درگیر این مساله شدم... نتونستم برم پیشش... خیالم راحت بود غذا براش گذاشتم... تو دلم گفتم فردا صبح زود میرم پیشش...

اون شب از نیمه هاش برف بارید...!! ساعت 7 زدم به جاده... تو راه یک تریلی برگشته بود.. لاین کناری دو طرفه شده بود... مجبور بودم آرووم تر برم... به روستا که رسیدم تو جاده خاکی ماشین تو برف ها گیر کرد... از ماشین اومدم بیرون... پیاده نیم ساعت راه بود...  پاهام تو برف ها یخ زده بود.. بارش  برف که شدید تر میشد ... قدم های من هم تند تر شد... وقتی رسیدم و در گلخونه رو باز کردم... دیدم خوابیده... ظرف غذاش پر بود... صداش کردم... بلند نشد.. زنده بود...در  حالی که زنده نبود...!! حال من دیدنی بود....7 ساعت تموم سعی  کردم احیاش کنم در حالی که اشک میریختم...اما بلاخره بر اثر هایپوترمیا از دنیا رفت...

p.s 2 : وقتی به این فکر می کنم که  با اون تن کوچولوش ، تو تمام اون شب طولانی و سرد ، منتظر بود که من برگردم پیشش ،  اما مـــــــــــــــــــــــــن... هیچ وقت به اونجا نرسیدم... قلبم هزاران بااار تکه تکه میشه... هزاران بااار....

p.s 3:[ کلیک ]

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
محسن

این پست به طرز عجیبی پست بعدی رو کامل می کنه! غصه نخور...