Being alone is very difficult

 

وارد محوطه ی انبار می شوم...

از ماشین که پیاده می شوم ، مردی را کنار درب سالن اصلی میبینم که خودش میان کت و شلوار مارک دارش گم شده...!!! مرا که میبیند به نشانه ی احترام سرش را پایین می اندازد..!! می گویم که برای دیدن آقای ح آمده ام..

با راهنمایی او وارد سالن می شوم... صدای قدم هایم در سالن می پیچد... نگاه ها معطوف من می شود و من سعی می کنم که گام هایم را محکمتر از قبل بردارم...

به دفتر که می رسم.. می ایستم... نام خدا را بر زبان می رانم و وارد می شوم...

مردی حدودا 44 ساله پشت میز بزرگی نشسته بود و سرگرم خواندن چیزی...

چند قدم به سمتش بر میدارم اما سرش را بالا هم نمی آورد...!!

نزدیک تر که می شوم ، می ایستم و می گویم : سلام...   من ... هستم...!

سرش را بالا می آورد...

نگاهش که به من می افتد گویی که از چیزی متعجب شده باشد ؛ چند ثانیه ای را خیره به من ، مکث می کند و  بعد از جایش بلند می شود و جواب سلامم را می دهد و می گوید : خواهش می کنم بنشینید...

نشستم و بی مقدمه شروع کردم:

 آقای ح ، من و شما یک مشکل مشترک داریم..

با تعجب بیشتری نگاهم می کند و با لبخندی می گوید : مشکل مشترک ؟؟؟

می گویم منظورم 3 چک اخیر است..

مشکل من این است که نمی توانم آنها را پاس کنم و مشکل شما هم این است که نمی توانید نقدش کنید..!! پس بهتر ست که برای حل شدن مشکلمان به هم کمک کنیم..

به پشتی صندلی اش بیشتر تکیه می دهد و مثل طاووسی که دمش را برای جلب توجه باز می کند می گوید : این رقم ها برای من رقمی نیست که دچار مشکلم کند .. معامله های من زیر n میلیارد نیست خانوم...!! می خواهید اصلا پاره شون می کنم....!!

می گویم خوب اگر اینطور است پس همین الان چک ها را پاره کنید...!!!

بعد اندکی سکوت می گویم  ، من می دانم که به نقد شدن این چک ها اهمیت می دهید پس لطفا به قرار داد اخیر پایبند باشید تا نه من به مشکل برخورد کنم و نه شما...!! و مراتب رو هم به زیر دستانتون اطلاع بدید...!!!

می گوید : این یک درخواست است ؟؟

می گویم نه .. صرفا یک پیشنهاد بود... و بیشتر از این هم مزاحم اوقات شما نمی شوم.. از جایم بلند می شوم و به سمت درب خروجی حرکت می کنم...

صدایم می کند.. می ایستم و به سمتش بر میگردم...

از روی صندلی بلند می شود و  در حالی که به سمت من می آید ، با لحن خاصی می گوید : برای کسی که چک هایش در آستانه ی برگشت خوردن است زیادی مغرور نیستی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

می گویم : گمون می کنم  فراموش کردید من دختر چه کسی هستم !!!

چند قدمی به سمتش برمیدارم و می گویم :

شاید از اسب افتاده باشم اما از اصل نه...

در حالی که اطرافم پر شده از آدم هایی که سوار اسب هستند...

امـــــا ، بــــی اصــــل...

به سمت در بر میگردم ..

با صدای بلند می گوید من برایت پیشنهاد بهتری دارم...!! بدون اینکه متوقف شوم می گویم :

جز چیزی که گفتم ، گزینه ای روی میز نیست...

 از دفتر خارج می شوم....

و در ؛ پشت سرم بسته می شود...

.

.

p.s : خسته م..

/ 5 نظر / 39 بازدید
مریدی

سلام لحظه ات شاد شاد گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

محسن

تمام این جمله ها توی ذهنم تصویر میشدن... چقدر تلخ :( خدا...

مثل دال

سلام. ان شاء الله مشکلی اگر هست، ختم به خیر بشه. خداوند پشت و پناهتون باشه!

رحیمه

دعات میکنم چون دلم روشنه :) 90 درصد میرم قبل رفتنم باز میام اینجا :) خیلی مراقب خودت باش[ماچ]

رحیمه

بهشون میگم وفا هنوز چشم به راهه [لبخند]