Think positive

.

روزی زنی از خواب بیدار می شود ، در آیینه نگاه می کند و متوجه می شود که فقط سه تار مو روی سرش مانده است. به خود می گوید : فکر می کنم بهتر باشد امروز موهایم را ببافم !  همین کار را می کند و روز را به خوشی می گذراند.

روز بعد از خواب بیدار می شود و خودش را در آیینه نگاه می کند و می بیند که فقط دو تار مو روی سرش مانده است. به خود می گوید : امروز فرقم را از وسط باز میکنم !

او همین کار را می کند و روز را به خوشی می گذراند.

روز بعد بیدار می شود و خودش را در آیینه نگاه می کند و می ببیند که فقط یک تار مو روی سرش مانده است. به خود می گوید : امروز موهایم را از پشت جمع میکنم !

او همین کار را می کند و روز شادی را می گذراند.

روز بعد بیدار می شود و خودش را در آیینه نگاه می کند و می بیند که حتی یک تار مو هم روی سرش باقی نمانده است. به خود می گوید :

امروز مجبور نیستم که موهایم را درست کنم !!!!

.

.

.

p.s 1 : پریروز که در کلینیک غرب نشسته بودم و امیدوار بودم که شاید بتوانم بی نوبت استاد اعلمی را ببینم ، این داستان را خواندم.. خنده ام گرفته بود...تمام سال های  گذشته ی زندگی من به طور باور نکردنی شبیه این قصه و حتی عملکرد من بدون اغراق عین همان زن ست....!!!

از نظر روانشناسی ، نه باید بد بین بود و نه خوش بین....!!!

باید واقع بین بود....!!

من اگر نسبت به موقعیت و شرایطم بد بین باشم.. باید جایی در یک دارالمجانین برای خود فراهم کنم ؛ حتی المقدور با تختی کنار پنجره...!! و اگر واقع بین باشم.. با توجه به شرایط موجود ، باید بروم در همان قبری که در 15 سالگی به نامم شد دراز بکشم...!!!

من یک آپشن بیشتر ندارممم... من باید خوشبین باشم...

من این روز ها ، با زندگی روی آبی که دارممم ، علی رقم تمام رای هایی که مبنی بر نابودی ام صادر شده است ؛ خوشبینم.... من با تمام دردهایی که دارم و زجر هایی که میکشم باز هم خوشبینم.... گاهی میان این عرصه ی ناجوانمردانه ی تنگ ، از این همه خوشبینی ام احساس حماقت میکنم اما باز ، خوشبینم...

من به فضل خدای بالای سرم ، خوشبینم....

.

.

p.s 2 : ای پرودرگار من....

تو خود فرمان داده ای که خواهنده را از در مرانیم ؛

اینک ، مـــــــــــــن...

با گام های خسته و سست ، نیازمند به سوی تو آمده ام...

بی آنکه نیاز مرا برآوری ، از درگاه خود ، مــــــــــرانم....

ای مهربان ترین مهربانان....

 

 

/ 6 نظر / 33 بازدید
رحیمه

خیلی خوشحالم که دیدم نوشتی خوش بینم[گل]

محسن

منم خوندم اول خنده ام گرفت... خوشحالم که خوشبینی [گل]

رحیمه

خوبی؟؟؟ کجایی؟؟

رحیمه

[گل]

رحیمه

آنلاین شدی یه خبر بده از خودت...[دلشکسته]

مثل دال

سلام داشتم از وبلاگ قبلیم اسباب کشی می کردم، موقع جا به جا کردن لینک ها، لینک شما رو دیدم و اومدم اینجا. اینجا رو یادم هست. زیاد نیومدم، ولی یادم هست. الان دقیق نمی دونم به خاطر کدوم نوشته وبلاگ شما رو لینک کردم. ولی تو همین چند تا نوشته آخر دلیل کافی برای قرار دادن لینک وبلاگ شما تو وبلاگ جدید هم هست. همیشه از یاد خدا، دلگرم باشید!