وقتی به دنیا آمدم همه منتظرم بودند...

برای اولین قدم های زندگی ام ، قصری زیر پایم بود...

و باغی پر شده از رزهای صورتی ، که دوستش داشتم...

دنیایی پر از زیبایی منتظرم بود...

پرنسسی بودم برای خودم...

اما طولی نکشید..!!

مثل قصه ی تمام پرنسس های دنیا ، همیشه باید گره ای باشد..

آنوقت ؛

رانده شدم به  قلعه ای تاریک با دیواار های بلند..

بی پنجره... بی نور... بی زندگی..

تمام کودکی ام فکر می کردم آخر قصه ، همه چیز خوب خواهد شد....

اما قصه ی من ، شبیه قصه ی هیچ پرنسسی نبود...

وقتی ؛ تنها دیو  زندگی ام 100 ساله می شود و

فرشته ی نجات من ؛

                  هنـــــــوز ؛ صبور است...

 

 p.s 1 : خدایا ، طاقت من به صبر تو نمی رسد....

p.s 2 : چقدر این دنیا را دوست داشتم [ کلیک ]

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |