چشم هایم در قورباغه ای ترین حالت ممکن است...

.

p.s : خدایاااااا...چشم هایم از اشک هایم می سوزند ، دلت برایم نمی سوزد ؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

وارد محوطه ی انبار می شوم...

از ماشین که پیاده می شوم ، مردی را کنار درب سالن اصلی میبینم که خودش میان کت و شلوار مارک دارش گم شده...!!! مرا که میبیند به نشانه ی احترام سرش را پایین می اندازد..!! می گویم که برای دیدن آقای ح آمده ام..

با راهنمایی او وارد سالن می شوم... صدای قدم هایم در سالن می پیچد... نگاه ها معطوف من می شود و من سعی می کنم که گام هایم را محکمتر از قبل بردارم...

به دفتر که می رسم.. می ایستم... نام خدا را بر زبان می رانم و وارد می شوم...

مردی حدودا 44 ساله پشت میز بزرگی نشسته بود و سرگرم خواندن چیزی...

چند قدم به سمتش بر میدارم اما سرش را بالا هم نمی آورد...!!

نزدیک تر که می شوم ، می ایستم و می گویم : سلام...   من ... هستم...!

سرش را بالا می آورد...

نگاهش که به من می افتد گویی که از چیزی متعجب شده باشد ؛ چند ثانیه ای را خیره به من ، مکث می کند و  بعد از جایش بلند می شود و جواب سلامم را می دهد و می گوید : خواهش می کنم بنشینید...

نشستم و بی مقدمه شروع کردم:

 آقای ح ، من و شما یک مشکل مشترک داریم..

با تعجب بیشتری نگاهم می کند و با لبخندی می گوید : مشکل مشترک ؟؟؟

می گویم منظورم 3 چک اخیر است..

مشکل من این است که نمی توانم آنها را پاس کنم و مشکل شما هم این است که نمی توانید نقدش کنید..!! پس بهتر ست که برای حل شدن مشکلمان به هم کمک کنیم..

به پشتی صندلی اش بیشتر تکیه می دهد و مثل طاووسی که دمش را برای جلب توجه باز می کند می گوید : این رقم ها برای من رقمی نیست که دچار مشکلم کند .. معامله های من زیر n میلیارد نیست خانوم...!! می خواهید اصلا پاره شون می کنم....!!

می گویم : اگر اینطور بود که مباشرتان اینقدر حول نقد کردن چک ها نبود !!!!

بعد اندکی سکوت می گویم  ، من می دانم که به نقد شدن این چک ها اهمیت می دهید پس لطفا به قرار داد اخیر پایبند باشید تا نه من به مشکل برخورد کنم و نه شما...!! و مراتب رو هم به زیر دستانتون اطلاع بدید تا بیش از این کارشکنی نکنند !

می گوید : این یک درخواست است ؟؟

می گویم : نه .. صرفا یک پیشنهاد بود... و بیشتر از این هم مزاحم اوقات شما نمی شوم.. از جایم بلند می شوم و به سمت درب خروجی حرکت می کنم...

صدایم می کند.. می ایستم و به سمتش بر میگردم...

از روی صندلی بلند می شود و  در حالی که به سمت من می آید ، با لحن خاصی می گوید : برای کسی که چک هایش در آستانه ی برگشت خوردن است زیادی مغرور نیستی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

می گویم : گمون می کنم  فراموش کردید من دختر چه کسی هستم !!!

چند قدمی به سمتش برمیدارم و می گویم :

شاید از اسب افتاده باشم اما از اصل نه...

در حالی که اطرافم پر شده از آدم هایی که سوار اسب هستند... امـــــا ، بــــی اصــــل...

به سمت در بر میگردم ..

با صدای بلند می گوید من برایت پیشنهاد بهتری دارم...!! بدون اینکه متوقف شوم می گویم :

جز چیزی که گفتم ، گزینه ای روی میز نیست...

 از دفتر خارج می شوم....

و در ؛ پشت سرم بسته می شود...

.

.

p.s : خسته م..

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

صبح ساعت 6 از خانه بیرون می روم...

ساعت 21:30 بر می گردم

و تا ساعت 1 هم مشغول حسابرسی هستم

 

و گاهی تا ساعت مشغول چه کنم ،چه کنم !!

نمی گویم از 6:30 تا 21:30 چگونه می گذرد ،

اما هر روز دیر می شود...

برای عقب نماندن از برنامه ، کنار همه کار می کنم...!!

کنار راننده ها کار می کنم..

کنار سفارش دهنده ها کار می کنم...

کنار تکنسین ها کار می کنم...

کنار منشی کار می کنم...

 

کنار مسئول فنی کار می کنم...

کنار تک تک کارمند ها کار می کنم..

حتــــــی کنار کارگر ها هم کار می کنم...!!!!

بعضی وقت ها فکر می کنم که اشکالی ندارد ، سیندرلا هم که باشی گاهی مجبور می شوی زمین را هم بشوری...!!!!!!

خسته هستم اما مهم نیست...

فقط درد دارد...

وقتی کفتارها هم جلوی شیر زخمی ، شیر می شوند.....!!!

 .

p.s :

ای بردبار بزرگوار و ای زنده ی پاینده ،

ای بخشاینده ی گناه و پذیرای توبه ،

ای احسان کننده ی دیرین و بزرگ ،

کـــــــجاست پرده پوشی زیبا و بخشایش بزرگوارانه ی تو ؟؟؟

کجـــــــــــــــــــاست گشایش نـــــــــزدیک تو و کجاست فریااااادرسی شتاب آمیز تو ؟؟؟؟

کجــــاست رحمت بی پایان و بخشش های نیکوی تو ؟؟؟؟

کجاست نعمتهای گوارا و بزرگواری بی حد تو ؟؟؟؟؟

کجــــــاست منت و احسان بزرگ و دیرین تو ؟؟؟؟؟

کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست کرامت تو ، ای کریمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |