کمک به دیگران خوب است

اما به نظر من ، این به تنهایی اصـــــــــــــــلا کافی نیست...!!!!

باید با خودمون فکر کنیم ؛ ببینیم در مقایسه با توانـــــــایی مون چقدر کمک می کنیم...!!!!

.

.

p.s 1  : به نظر من کمک کردن باید با توانایی انسان رابطه ی مستقیم داشته باشد...

p.s 2 : ساده عبور نکن.... [ click ]

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

وقت هایی که خودم را نمی بخشم ...

وقت هایی که فکر می کنم کوتاهی کردم...

وقت هایی که پر پر می زنم.. اما زنده نمی شود....

وقت هایی که نفس نمی کشد....

وقت هایی که از این دست های لعنتی کاری بر نمی آید....

می خواهم بمیرمممممممم...

می خواهم زنده نباشم...

.

.

p.s 1 :

چند روز پیش کنار جاده ی خاکی پشت یک روستا ، نزدیک کوهپایه پیدایش کردم... کوچولو... گرسنه... گم شده... ضعیف.. مریض... بی پناه...

بهش غذا دادم... درمانش رو شروع کردم... حالش بهتر شد...

خیلی بهم عادت کرده بود... همش میخواست بغلش کنم..صدام می کرد...می خواست مامانش باشم...اما نمی تونستم ببرمش خونه چون بیماریش مسری بود...گذاشتمش تو گلخونه... یک باکس هم به عنوان خونه براش گذاشتم که جاش گرم تر باشه...

از اون وقت ، هر روز صبح می رفتم پیشش و بهش غذا میدادم...

تا اینکه یک روز صبح  تصادف کردم... یکی  بدجوری زد بهم.. بعدشم فرار کرد...!! درگیر این مساله شدم... نتونستم برم پیشش... خیالم راحت بود غذا براش گذاشتم... تو دلم گفتم فردا صبح زود میرم پیشش...

اون شب از نیمه هاش برف بارید...!! ساعت 7 زدم به جاده... تو راه یک تریلی برگشته بود.. لاین کناری دو طرفه شده بود... مجبور بودم آرووم تر برم... به روستا که رسیدم تو جاده خاکی ماشین تو برف ها گیر کرد... از ماشین اومدم بیرون... پیاده نیم ساعت راه بود...  پاهام تو برف ها یخ زده بود.. بارش  برف که شدید تر میشد ... قدم های من هم تند تر شد... وقتی رسیدم و در گلخونه رو باز کردم... دیدم خوابیده... ظرف غذاش پر بود... صداش کردم... بلند نشد.. زنده بود...در  حالی که زنده نبود...!! حال من دیدنی بود....7 ساعت تموم سعی  کردم احیاش کنم در حالی که اشک میریختم...اما بلاخره بر اثر هایپوترمیا از دنیا رفت...

p.s 2 : وقتی به این فکر می کنم که  با اون تن کوچولوش ، تو تمام اون شب طولانی و سرد ، منتظر بود که من برگردم پیشش ،  اما مـــــــــــــــــــــــــن... هیچ وقت به اونجا نرسیدم... قلبم هزاران بااار تکه تکه میشه... هزاران بااار....

p.s 3:[ کلیک ]

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

جلسه ی 2 ساعته به اتمام رسید...  قبل از خداحافظی آقای ب.... مدیر عامل کارخونه ای که قصد دارم باهاش قراداد ببندم ، گفت :

شما خانوم بسیار فعال و با پشتکاری هستید... بنده شجاعت و ذکاوت شما رو در ... ، تحسین میکنم و شخصا مطمئن هستم که در صورت توافق ،  همکاری با شما ، باعث ایجاد  منفعت های کلان برای کارخونه خواهد شد....

.

.

از لحظه ای که سوار ماشین شدم... تا تمام راه 4 ساعته ای رو که برگشتم.. ذهنم حوالی این دیالوگ ها می چرخید...!!! خوب هیچ کس از تعریف شنیدن ناراحت نمیشه اما ؛

اعتراف می کنم... که دلم  دیگه ، کار ... فعالیت و موقعیت اجتماعی نمیخواد....!!

من دلم یک خونه ی گرم میخواد...

یک زندگی تازه...

یک خیال آسوده...

دلم بچه میخواد...

تا با خنده هاش زندگی کنم...

با نفس های معصومش نفس بکشم...

دلم وقت آزاد میخواد ؛ تا بی خستگی خوابیدنش رو نگاه کنم...

تا خمیازه های کوچولوش رو سر بکشم..

بهش زندگی کردن رو یاد بدم...

دلم مادر بودن میخواد...

دلم فرصت میخواد ؛ تا  آشپزی کنم...

تا با فراغ بال برای ساختن طعم هایی که دوست دارم تلاش کنم...

دلم آرامش میخواد..

تا هر روز عصر ، کنار پنجره ، منتظر برگشتن همسرم، بمونم..

من اعتراف می کنم...

دلم خانوم خونه بودن میخواد....

نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

تمام واژه ها کم اند...

تمامشان را به خط می کنم ،

قطار می شود ولی ؛

به آستان  کبریایی تو انگار...نمی رسد....

.

.

P.s 1 : خدایا توان آدم هارو از چه راهی محاسبه میکنی ؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |